دلم تنگ است...
دلم تنگ است برای كودكی هایم
برای شیطنت ها، بی خیالی ها
برای خاطرات تلخ و شیرینی
كه در پَستوی ذهنم سخت بیدار است
برای آن حیاط و حوضِ پُر ماهی
برای شمعدانی ها، برای سوسن و یاس و اقاقی ها
برای ظهرِ تابستان و فریاد مدامِ دوره گردِ خسته از تكرار
برای سایه سار سَر درِ بازار
نمكی! نانِ خشكی! كاسه بشقابی!
آهای گل پونه یی، نعنا، لحاف دوزی!
صدای آب حوضی، میرزا نوروزی
دلم تنگ است
برای پِت پِت سازِ كمانِ پنبه زن، فریادِ شوقِ كودكان
در بازیِ لی لی، قایم باشك
دلم تنگ است
برای پنبه های در هوا افشانِ آن حلاج
كه در گرمای تابستان
فضای كوچه را مانندِ ماهِ بهمن و دی
در لحافِ‌ برف میپوشاند
دلم تنگ است...
دلم تنگ است اما یادها و خاطرات دور
همچنان دربرگهایی از حریرِ مهر
جایِ شان سبز است
و من با غ دلم را با هوایش تازه می سازم...
از: کتاب پیشه وران کهن
شاعر:فرحناز یوسفی
ازسایت با تو اینم



برچسب ها :
شعر ,  دلتنگی ,