تبلیغات
ایستگاه بهشت - غرفه آموزش(تایپ - جلسه آخر)
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
بنظر شما کدامیک برای تغییر محتوای وبلاگ در اولویت است؟





آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
ابر برچسب ها


"وقتی خدا از پشت دستانش را برروی چشمانم گذاشت، از بین انگشتانش آنقدر محو تماشای دنیا شدم که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا بزنم"

سلام به همه ی ایستگاه بهشتی ها

اینم جلسه ی آخر آموزش تایپ ده انگشتی، امیدوارم که مفید بوده باشه

جلسه ی پنجم:

 شما می بایستی که این تمرین رو بدون نگاه کردن به صفحه کلید و در مدت زمان تقریبی یک ساعت تایپ کنید

این تمرین رو بارها و بارها انجام بدید و تا به مدت زمان بهتر و بهتری برسید.

یادتون باشه که همه چیز در گروی تمرین بیشتر خود شماست.


به خاطر داشته باشیم که برای تایپ حروف و علامت های زیر می بایست از کلیدهای ترکیبی زیر استفاده کرد و می توانیم این کلیدحروف را با نگاه کردن به صفحه کلید تایپ کنیم.

 

برای تایپ( ً) از دوکلید ترکیبی shift و حرف ض استفاده می کنیم.

برای تایپ( ٌ) از دوکلید ترکیبی shift و حرف ص استفاده می کنیم.

برای تایپ( (ٍ از دوکلید ترکیبی shift و حرف ث استفاده می کنیم.

برای تایپ (،) از دوکلید ترکیبی shift و حرف ف استفاده می کنیم.

برای تایپ (؛) از دوکلید ترکیبی shift و حرف غ استفاده می کنیم.

برای تایپ( ّ) از دوکلید ترکیبی shift و حرف ب استفاده می کنیم.

برای تایپ ( ۀ* ِ* ُ* َ*أ*إ*ؤ ) به ترتیب از دوکلید ترکیبی shift و حرف(ل*ی*س*ش*د*ذ*ر) استفاده می کنیم.

 

تمرین جلسه ی آخر:

در خانه ابوطالب جنب و جوش عجیبی به چشم می  خورد. حیاط بزرگ خانه را با گلیم هایی که از موی بز بافته شده بود، فرش کرده بودند و مهمانان زیادی در گوشه و کنار حیاط مشغول غذا خوردن بودند.

ابوطالب یکبار دیگر مردم شهر را بر سر سفره ی گسترده اش دعوت کرده بود تا مثل همیشه از بخشندگی و سخاوت او بهره بگیرند.

وقتی سفره ها برچیده شد، بزرگان قریش و مردم مکه هر کدام به نوبت نزد ابوطالب می آمدند و چند لحظه با او حرف می زدند. چهره ی کوچک ابوطالب در میان محاسن سفیدش می درخشید و تبسمی شیرین بر لبانش آشکار بود. جوانها خم می شدند و بر دست لاغر و چروکیده ی آن پیرمرد نورانی بوسه می زدند و پیرمردها بی اختیار خود را در آغوش او می انداختند و چهره اش را می بوسیدند. عده ای از دوری او اشک می ریختند و برای او آرزوی سلامتی می کردند.

شب به نیمه رسیده بود که مهمانان رفتند. تنها خویشان و نزدیکان ابوطالب مانده بودند. برادرها و خواهرها، با چهره ای گرفته به او چشم دوخته بودند. از اینکه ماهها باید دوری او را تحمل می کردند، غمگین بودند. برای آنها چقدر سخت بود که شهر مکه مدتی بدون رئیس و پشتیبان بماند. ابوطالب "محمد" (ص) را کنار خودش نشانده بود و مثل همیشه با عشق و علاقه ی خاصی به او نگاه می کرد. همیشه محمد (ص) ، ابوطالب را به یاد برادرش عبدالله می انداخت و غم مرگ او را در دلش زنده می کرد. اما از طرفی وجود او در کنارش جای خالی برادر را پر می کرد؛ برادری که با او از یک مادر بودند و در جوانی به علت بیماری فوت کرده بود.

هر سال یک کاروان بزرگ تجارتی برای فروش کالاهای مکه از مکه به شام می رفت و از آنجا کالاهای مورد نیاز مردم مکه را می خرید. عده ی زیادی از بازرگانان قریش با این کاروان بودند. از میان مردان شجاع و جنگجوی شهر، عده ای استخدام می شدند تا از کاروان محافظت کنند.


ای دلبر ما مباش بی دل بر ما                یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

 نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما                یا دل بر ما فرست یا دلبر ما